قلب بارونی

خاطره

دیشب با شنیدن خبر فوت شوهر خاله ام خیلی شوکه شدم....اصلا باورم نمی شد....یادم میاد یه بار که رفته بودیم کرمانشاه با اشکان همه ی ساعت های خونه رو عوض کردن تا ما رو از برگشتن منصرف کنن....همیشه یادمه محبتی که خاله گلی و ممد خان نشون می دادن انقدر زیاد بود که من دوست داشتم کل تابستونو اونجا بمونم....ولی حیف که دیگه الان هیچ کدوم نیستن و فقط یاد اون لحظه های خوش باقی مونده و بس....امیدوارم خدا هر دوشونو بیامرزه و اینکه به پسراشون صبر بده:((

+ ندا دیباجی ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

امشب دلم خیلی تنگ شد.....برای ابوریحان.....برای روزایی که همۀ بچه ها بودن.....اصلا باورم نمی شه.....صدای غمگین و داغدار مادرش تو گوشمه......روحت شاد سیدگریه....امیدوارم اونجا هم شاگرد اول باشی.....

+ ندا دیباجی ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

دلم یهویی خیلی هوای اینجا رو کرد!!!!....می خوام یه باره دیگه شروع کنم....خدا رو شکر می کنم یه باره دیگه.....مرسی خدا جونقلبماچ

+ ندا دیباجی ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

به یاد عاشورا

بعد از کلی وقت دوباره اومدم......خیلی وقتها دوست داشتم دوباره بنویسم ولی اصلا نمی تونستم هیچی بگم......امیدوارم که بتونم دوباره حرفهامو بنویسم و با شما درد و دل کنمماچ

امروز و دیروز خیلی دلم تنگ شده بود.....یادش بخیر وقتی که خونه بودم نذر داشتیم چقدر دوست داشتم همه کارها رو خودم انجام بدم تا بقیه کمتر خسته شن.....ولی امسال سه ساله که این توفیق و ندارم و فقط با خیالشو یادش دلمو خوش می کنمناراحت.....کاش باز هم سعادت این کارها رو داشته باشم

+ ندا دیباجی ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۸
comment نظرات ()

 

حس می کنم ظرفیتم خیلی کم شده.....خیلی حساس تر شدم!!!

نمی دونم شاید توقع من زیاده!!؟؟..... شاید تفکر من فرق داره.....شاید دل من کوچیکه.....و شاید....

فقط امیدوارم که....

+ ندا دیباجی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

خدایا کی دعام مستجاب می شه؟؟؟.....می خوام پیاده شم....

+ ندا دیباجی ; ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

نمی دونم بال هام کی قوی می شن که پرواز کنم؟.....از زمین خسته شدم....منتظر پرواز به اون بالا بالا هام ولی نمی دونم کی کارت پرواز گیرم میاد!!!!

+ ندا دیباجی ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

بازگشت!!

تقریبا ۹ ماه بود که اصلا حال و حوصله نوشتن رو نداشتم.... ولی نمی دونم چی شد یهو دلم برای اون وقتا که میومدم اینجا و حرفامو می زدم تنگ شد!!!
فقط اومدم بگم سلام من برگشتم
+ ندا دیباجی ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

خداحافظی

آسمونم دلش گرفته......از دیروز تا حالا داره یه سره بارون میاد......خیلی حس دلتنگی تو دل هممون رخنه کرده.......نمی دونم فردا چطور روزی باشه!!

کاش می تونستم همیشه پاک پاک باشم......کاش خدا ازم راضی باشه

+ ندا دیباجی ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

بارون......کاش همه اونهایی که عاشق بارونن اینجا بودن و از این همه بارونی که هر روز و هر شب داره میاد کلی انرژی می گرفتن!!

فقط ۱۰ روز دیگه مونده......نه اگه بخوام دقیق بگم نه و نیم روز.....فکر این راه طولانی رو که می کنم خسته می شم......حالا نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!!!!......

وقتی نوشین میاد بوسم می کنه و بهم می گه تو بری من هر شب گریه می کنم یه حالی می شم.......بهم می گه ولی عزیزم خودتو ناراحت نکنتو باید بری دنبال زندگیت.....فقط آرزومه که خوشبخت شی

زندگی همینه دیگه!!!

گاهی وقتها خیلی از خودم خجالت می کشممیترا جونم منو به این همه بازی دعوت کردن ولی من اصلا نمی تونستم اون موقع به هیچ کدوم از اونا فکر کنمتصمیم گرفتم که امشب هر جوری شده دعوتشونو قبول کنم

تاثیر گذارترین وبلاگ! راستشو بخواین اولین وبلاگی که خوندم وبلاگ علی بود و بعد از اون مسعودنوع نوشتارشون و مدل وبلاگشون برام جالب بود......اون موقع هیچ وقت فکر نمی کردم که منم یه زمانی بتونم تو یه همچین جایی بنویسم!.....ولی خوب با دلگرمی های مسعود شروع به نوشتن کردم

بهترین و بدترین لحظه عمرم! بهتره بگم بهترین و بدترین لحظات عمرم......۱۳ سالم بود.....وقتی با دایی جون و بابا رفتیم سفارت آمریکا و گفتن که من نمی تونم همراه مامان و بابا بیام اینجا خیلی غصه خوردم......یادمه از سفارت تا خونه بغضو تو گلوم نگه داشته بودم....سخت ترین لحظه اون زمانی بود که باید با مامان و بابا خداحافظی می کردم......

۱۴ سالم بود......دیماه سردی بود.....پشت پنجره آشپزخونه منتظر اومدن مامان و بابا و الهام بودم......خیلی دیر کرده بودن......امیر و غزال هم پیشم بودن......نمی خواستم بچه ها غصه بخورن......حرفامو روی شیشه پنجره با بخار برای خدا می نوشتم و از خدا می خواستم که عزیزام بیان.......بابا با کلی تاخیر اومدن.....داشتن برام تعریف می کردن که چه سرماییه که تلفن زنگ زد.....گوشیو برداشتم.....شوهر خواهرم بود.....گوشیو دادم به بابا.....می دونستم که واقعیت یه چیز دیگست......مامان سکته کرده بودن و تو سی سی یو بودن

۲۰ ساله بودم......۱۴ دیماه.....بهترین خاله دنیا وقتی رفتم بالای سرش که براش دعا کنم که زودتر خوب شه.....جلوی چشمام همه دستگاهها رو از بدنش بیرون کشیدن.....پرستار بهم دستور داد که برو به اقوامت بگو......خیلی روز سختی بود

روزی که جواب آزمایش مامانو دیدم......۳- ۴ سال پیش

نمی دونم چرا اول بدترین لحظاتو نوشتمقصدم این بود که بهترینها رو اول بگم

۱۱ ساله بودم که برای اولین بار خواهرمو دیدم......همون سال ربیع جونمم دیدملحظات عجیبی بودن!!!

سفری که با خاله گلی رفتیم سنندج و بانه......خیلی لحظات خوشی داشتیم

زمانی که مرجان رتبه کنکورمو گفت.....دانشکده مدیریت دانشگاه تهران بودیم.....همون جا سجده کردمهمه فکر کردن رتبه ام تک رقمی شده۷۳۶۳!

۲۶ مهر سال گذشته یکی از رویایی ترین لحظات عمرم بودو....

همین فروردین امسال که بعد از ۱۵ سال خواهرمو دیدم.....و ربیع رو که دو هفته پیش دیدم

لحظاتی که حس می کنم به خدا نزدیک شدم برام خیلی عزیزه

بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته!!! این که همون آرزوهامه

بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته!!! اینکه خدا ازم راضی نباشه

عزیزترین و منفورترین فرد زندگیم!!! منفورترینو نمی شناسم......عزیزترین افراد هم که خوب معلومه کیا هستن

خوبه که این پستو نوشتم عذاب وجدانم تموم شد

+ ندا دیباجی ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

← صفحه بعد