هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧  کلمات کلیدی:

"کفش کتونیاتو پات کن بیا با هم بریم پیاده روی...امروز می خوام با ندا برم..."

قند تو دلم آب شد... زود کفشامو پام کردم و مانتو و روسری... گفتم آماده ام عمو جون... از خونه تا پارک وی و از پارک وی تا خونه همه رو پیاده رفتیم...خیلی چسبید بهم...تو راه کلی با هم حرف زدیم..." ندا آرزو دارم یه روزی بشه زنگ بزنی بهم بگی عمو جون من دکتر یا مهندس شدم..." گفتم حتما عمو جون مطمئن باشید که اولین نفر به شما زنگ می زنم و این خبر رو می دم...

از اون زمان 15 ساله که می گذره و اون سفر آخرین باری بود که عمو جونمو دیدمو آخرین باری بود که موقع خداحافظی بغلش کردم...

آرزوی زنگ زدن و خبر مهندس شدنمو هیچ وقت نتونستم برای عمو جون برآورده کنم...گرچه که می دونم اون شاهد بوده و خوشحال...

عموی عزیزم یازده ساله که صدای نازنین و گرمت رو نشنیدم و یازده ساله که ما رو تنها گذاشتی...همیشه با همه وجودم دوست دارم و برات بهترین ها رو توی اون دنیا آرزو می کنم... دلم برات خیلیییییی تنگ شده


 
روز مادر
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  کلمات کلیدی:

همیشه این حرف مامانم تو گوشمه: وقتی به دنیا اومدی چون من حالم خیلی بد بود از خدا فقط یه چیز خواستم و اون این بود که منو تا 19 سالگیت زنده نگه داره که زیر دست کسی بزرگ نشی...

خدایا ازت ممنونم به خاطر لطفی که به من کردی و مهربون ترین مامان دنیا رو به من هدیه دادی...کاش الان اونجا بودم و مامانم رو محکم بغل می کردم و بهشون می گفتم که تا همیشه عاشقشونم...

روزت مبارک مامان عزیزم


 
مداد
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

یاد اون مدادهایی افتادم که وقتی می خواستم برم مدرسه بابام بهم می دادن... مدادهای سوسمار نشان...." ندا یکی مداد قرمز می دم بهت، یکی سیاه...هر وقت که دیگه نتونستی ازشون استفاده کنی بیا و به من نشون بده تا بهت یدونه نوشو بدم"... یادمه وقتی بابا اینو بهم گفتن اونقدر برای نگهداری مدادام تلاش می کردم که همه براشون عجیب بود....وقتی اولین مدادمو بردم و به بابا نشون دادم که بابام یدونه دیگه بهم بدن، اشک تو چشم های بابام جمع شد...به بابا گفتم بابا دیگه این تو دستام جا نمی شه... بابا سرمو بوسید با چشم های اشک آلود و بهم گفت آفرین دخترم!...بیا اینم یه مداد دیگه :) .... بابا هنوز ته اون مداد ها رو که اونقدر کوچیک شده بودن که حتی تراشیده نمی شدن رو نگه داشتن تو و تو کمدشونه...

نمی دونم گاهی فکر می کنم که تو تک تک کارها و حرفهایی که مامان و باباها می زنن یه دنیا درس خوابیده... باید بهشون فکر کرد و نکته شونو پیدا کرد....

دلم براشون تنگ شده:***


 
روز معلم
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢  کلمات کلیدی:

اولین روزی که پامو تو دبستان امید انقلاب گذاشتم رو هیچ وقت از یاد نمی برم... یه حالی بودم... هم هیجان زده بودم هم اینکه ترس داشتم... رفتم یه گوشه حیاط ایستادم...بچه هایی رو می دیدم که دارن گریه می کنن، یه سری دیگه فوری دوست پیدا کرده بودن و داشتن حرف می زدن با بقل دستیشون...ولی من همون جا منتظر بودم تا اسممو صدا کنن... رسیدن به کلاس خانوم هاشمی... اسممو صدا زدن... رفتم توی صف کلاس خانوم هاشمی...از همنون اول مهر خانوم هاشمی توی دلم رفت و هنوز که هنوزه با تمام وجودم دوستشون دارم و ازشون به خاطر تمام زحمت هایی که کشیدن برام ممنونم...

یادمه روز معلم نوشته بودیم رو تخته سیاه معلم عزیزم روزت مبارک....


 
 
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦  کلمات کلیدی:

یا زهرا

دوست دارم... به خاطر معصومیت و مظلومیتت... ما رو هم شفاعت کن....


 
 
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  کلمات کلیدی:

ابرها رو دوس دارم... تیکه هاشون وقتی آروم آروم بهم می چسبنو دوس دارم... وقتی بهم می چسبن یا از هم جدا می شن همیشه می تونی شکل ها یا نوشته های جالبی رو ببینی... این اشکال همیشه برام یه نشونه بودن!!


 
 
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

روزگاریست غریب...

رنگ دل ها همه خاکی شده است

تیرگی از پس چشمان، نمایان شده است

نام تو از در دل ها  گریزان شده است

 

من به دنبال تو باز آمده ام...

با دلی خسته و دستی خالی

ساده و بی رنگ

پس نصیبم کن مهر بی پایانت را

و اجابت کن دل بیمارم را...


 
نقطه ها
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢  کلمات کلیدی:

نگاه به آینه می کنم... زنی سی ساله رو تو آینه می بینم... چند تار موی سفید، چند خط بر روی پیشانی، خط های بر روی گردن...اینا همش نشونه های گذر عمره... چشمامو می بندم... یاد اون دختر بچه کوچولو میافتم که با دستای کوچولوش نقاشی می کشید... یه دفتر خط دار داشت ... وقتی که همه کتاب نقاشی هاشو رنگ می کرد، نقاشی ها رو به روش نقطه ای که خودش اختراع کرده بود دوباره تو دفتر خط دارش می کشید و اونها رو دوباره رنگ می کرد... هر یه نقطه براش یه دنیا اهمیت داشت... چون وقتی نقطه ها کنار هم قرار می گرفتند می تونست اونها رو به هم وصل کنه و طرحشو کامل کنه و با مداد رنگی هاش رنگشون کنه.... 

چشمامو باز می کنم... دوباره زن سی ساله رو تو آینه می بینم... که لحظه های زندگی براش همون نقطه هایی است که نقاشیشو می ساختند....

کاش بتونیم نقطه نقطه ی زندگیمونو دوست داشته باشیم تا بتونیم اونها رو به خوبی ببینیم و وصلشون کنیم و با عشق رنگشون کنیم... 


 
بازگشت :)
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸  کلمات کلیدی:

سلام سلام!

دوباره اومدم که شروع به نوشتن کنملبخند ...خیلی وقت بود که سر زدن به وبلاگ دوست داشتنیم تو فکرم بود و بالاخره اومدم!!!

در حین اینکه داشتم کارامو انجام می دادم بعضی از پست هامو خوندم... اولش فکر کردم پست هایی که دوست دارمو بذارم تو فیس بوک ولی بعد نمی دونم چرا منصرف شدم ... با اینکه شکل اینجا خیلی خوشگل نیست ولی حال و هوای دیگه ای داره...

تو این مدت محمد همش بهم می گفت که چرا تو وبلاگت دیگه چیزی نمی نویسیمتفکر ... نمی دونم چرا واقعا ولی خیلی ها رو دیدم که بعد از اینکه ازدواج کردن دیگه حس نوشتنو نداشتن!!!

به هر حال امروز اومدم که این طلسمو بشکنمو دوباره هر چی که تو قلبم هست رو بریزم اینجا....

نمی دونم وقتی امروز بعضی از پست هامو می خوندم همش با خودم فکر می کردم که تو این مدت من عوض شدم یا نه؟؟؟

امیدوارم که خدا خودش کمکمون که و بتونیم هر روز بهتر از دیروز باشیمو یه قدم دیگه برداریم و به سمتش بریمقلب

خدایا خیلییییییییییییییی دوست دارم


 
خاطره
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:

دیشب با شنیدن خبر فوت شوهر خاله ام خیلی شوکه شدم....اصلا باورم نمی شد....یادم میاد یه بار که رفته بودیم کرمانشاه با اشکان همه ی ساعت های خونه رو عوض کردن تا ما رو از برگشتن منصرف کنن....همیشه یادمه محبتی که خاله گلی و ممد خان نشون می دادن انقدر زیاد بود که من دوست داشتم کل تابستونو اونجا بمونم....ولی حیف که دیگه الان هیچ کدوم نیستن و فقط یاد اون لحظه های خوش باقی مونده و بس....امیدوارم خدا هر دوشونو بیامرزه و اینکه به پسراشون صبر بده:((


 
← صفحه بعد